صفحه نخست
تماس با نويسنده
نويسندگان وبلاگ
مصطفی مردانی mostafa mardani
آرشيو وبلاگ
مهر ۸۸
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
درباره کارگاه داستان:
1) محل کارگاه داستان :کارگاه در روزهاي پنج شنبه هر هفته ساعت2:30 تا 5:30 بعد از ظهر در کلاس 21 فرهنگسراي بانو برگزار ميشود. آدرس فرهنگسراي بانو هم اينجا است
: 2) شرايط حضور در کارگاه: کارگاه به صورت رايگان و براي تمام دوستان علاقه مند به داستان برگزار ميشود. براي خواندن داستان در کارگاه حتماً به تعداد اعضاي کارگاه از داستان کپي بگيريد (معمولاً 7 تا ) تا داستان
ها را به خانه ببريم و هفته بعد نقد کاملي از داستان ها داشته باشيم. برنامه فعلي کارگاه به اين صورت است :
3) از انتهاي ماه رمضان کارگاه به صورت جدي تر کار خود را دنبال خواهد کرد براي کساني که از مباحثي مثل فلسفه، مکاتب ادبي، جامعه شناسي و ... اطلاع دارند و مقام شامخشان اجازه انجام تکاليف را به آنها نمي دهد تقاضا داريم در اين کارگاه شرکت ننمايند.
براي کسب اطلاعات بيشتر ميتوانيد با آي دي من mosiomard@yahoo.com تماس بگيريد.
تهران، خيابان وليعصر، بين ميدان وليعصر و ونک، يک کوچه بالاتر از پارک ساعي، کوي ساعي، فرهنگسراي بانو، کلاس 21
براي دوستاني هم که نميتوانند در اين جلسات شرکت کنند، مطالب
کارگاه را هر شنبه يا يک شنبه در وبلاگ کارگاه majazbe.persianblog.ir مينويسيم تا دينمان را ادا کرده باشيم.
وبلاگ هايي که در آن فعاليت دارم
وبلاگ ادبي پرشين بلاگ
وبلاگ کارگاه داستان
وبلاگ داستان هاي کارگاه
پاتوق ادبي
کافه داستان
سايت ها و و بلاگ هاي خوب
وبلاگ تازه هاي ادبي
سايت عروض
سايت کلاغ
سايت سخن
سايت خوابگرد
سايت خزه
سايت هفتان
سايت آتي بان
سايت ديباچه
سايت وب گذر
سايت زاغ سياه
سايت هارمجيدون
هفت سنگ
کتاب شعر
سايت ثانيه
وازنا (مجله الکترونيکي شعر)
سايت ديباچه ( داستان )
هواداران پرشين بلاگ
خبرگاه پرشين بلاگ
سايت هاي خبري
آفتاب
فارس
ايرنا
ايسنا
مهر
کارگاه هاي داستان
داستان هاي زاگرس
غروب سه شنبه ها
داستانهائي از بچه هاي بافت کرمان
سيامک مهاجري(شاهرود)
انجمن قلم کردستان
انجمن داستان همدان
انجمن داستان دهلران
انجمن نقد مجازي
داستان نويس ها
ليلا صادقي
سايت ليلا صادقي
عباس معروفي
مرضيه رياحي
مريم مهتدي
درنا نيري
ليلا عابدي
طلوع نو 1
طلوع نو 2
سيمين غلامي
بهاره اله بخش
آرزو خمسه کجوري
مهدي کفاش
بنفشه اخوان
علي خانمرادي
دردانه
فاطمه شمس
مينا ارشدي
نويد قاسمي
امير مرزبان
من الهه
سلول
الهه موسي اکبري
بهاره عزيزي
فريبا چلبي ياني
مريم دلباري
فريبا سليماني ذوقي
تمرين نويسندگي (صحرا)
داستانک
سبک من براي زندگي
مجيد اسطيري
صبا نجفي
بانوي جنگل
کوروش عموئي
خانم پرهام
بينوا چوپان
آزاده بشارتي
ساناز بهزادي
مهران
دختر نارنج و ترنج
علي
آريا يعقوب زاده
ميخوش وليزاده (داستان)
اليوشا ماندگار
سميرمي ديگر
آناهيد
محبوبه موسوي
ابوذر کريمي
رکسانا حميدي
آذين نادري
پستو (شاهرود)
روزي روزگاري شاهرود
زهرا اصغري
مطهره محمودي
سميه باقري
شاعران
سيد مهدي موسوي(غزل)
سيد مهدي موسوي(ترانه)
محمد آزرم
محسن آزرم
فاطمه روشن
جميله روشن
فاطمه حق ورديان
فاطمه اختصاري
مونا زنده دل
ناميا دهنوي
مژگان عباسلو
مصطفي زماني
ماندانا ابري
ليلا اکرمي
گلناز مير حسيني
زهره جعفرزاده
سپيده رج.
بانوي ارديبهشت
فاضل گنجي
مينا آقاخاني
مهرنوش سعادتي
س. مرداني
ساجده کشميري
وحيد جلي (شهرضا)
ميخوش وليزاده
آب و کاشي
آزاده بشارتي
چرک نويس
وبلاگهاي ادبي
محمد حسيني مقدم
آريادنه
علي لرگاني
سپيده
مجيد آخته
حميد رضا واشقاني فراهاني
صديقه حسيني
محمد جواد(هرمس)
زن بودن و درباره زنان
فخرالسادات محتشسمي پور
ادبي (مريم زارع نژاد)
شبي از شبها
زنان ايران زمين
من باکره نيستم
زنان بدون مردان
ورود با کفش هاي سياه ممنوع
انجمن وبلاگ نويسان فرهنگ جنسي
مريم
وبلاگهاي شخصي
معبد هستي
عشق پرنده اي آزاد و رها
زندگي در آکواريوم
از يک دانشجوي برق بشنويد
امير
مونا
ميترا داراني
ميس اني موس
خروجي و آمار وبلاگ
لوگوي دوستان

آدرس جدید کارگاه داستان
سلام.
با تمام تلاش و کوششی که داشتیم، فعالیت گروه ما در نیمه های زمستان سال 86 به پایان رسید و گروه معنای قبلی خود را از دست داد.
البته بنده حقیر (مصطفی مردانی) تلاش کردم تا این کارگاه دوباره به سر و سامان برسد که نرسید. دوستان هم تلاش خودشان را کرده بودند. فعالیت های مشابه کم نیست. آدرس کارگاه داستان های شهر تهران را هم تا انجایی که در توانمان باشد به دوستانی که از راه دور یا نزدیک قصد شرکت در این کلاس ها دارند هم می توانستیم به دوستان بدهم. اما فعلاً در فرهنگسرای اخلاق کارگاهی داریم به نام نیم دایره. فعالیت های این کارگاه را روی وبلاگ اختصاصی کارگاه قرار خواهیم داد تا دوستان بیشتری از آن استفاده نمایند.
کارگاه داستان نیم دایره در فرهنگسرای اخلاق
http://nimdayereh.persianblog.ir
آدرس: تهران، منطقه 14، خیابان 17 شهریور، پایین تر از میدان شهدا، خیابان شهید کاظمی، فرهنگسرای اخلاق. (محل کلاس را از نگهبانی درون ساختمان می توانید سؤال کنید.)
زمان: یک شنبه، ساعت 16 الی 19
یک وبلاگ گروهی دیگر هم به نام پاتوق ادبی راه انداخته ایم که در آن داستان های نویسندگان جوان را به همراه نقد آنها قرار خواهیم داد. امید است که روزهای روشن تری را تجربه نماییم.
وبلاگ پاتوق ادبی
به روز رسانی: هر شنبه، ساعت 12 بامداد
با تشکر
مصطفی مردانی
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۸ - مصطفی مردانی mostafa mardaniابر صورتی
هفته قبل چکار کردیم که کاملا مشخص است.
این هفته :
۱-داستان ابر صورتی (عليرضا محمودی ايرانمهر) را نقد خواهیم کرد.
۲- مبحث جهان باستان توسط آقای رضاییان
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦ - مصطفی مردانی mostafa mardaniکالوينو
سلام
اینکه دیر به روز میکنم دلیلش شلوغی وحشتناک و ترافیک کاری این روزهاست. دوندگی های وحشتناک برای زندگی که خودت هم نمیدانی ساختنش سودی دارد یا نه. در هر صورت هفته قبل رمی را بررسی و نقد کردیم. این هفته داستان « مردی فریاد میزند ترزا» اثر ایتالو کالوینو مورد بررسی قرار میگیرد. این هفته و هفته های بعد هم برنامه های قبلی را که گفتم داریم ضمناْ صحبت درباره تاریخ تمدن توسط آقای نادر رضایی است. وقتی حرف دیگری نیست بنا براین باید گفت: کات
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٦ - مصطفی مردانی mostafa mardani
می روم جایز نیست
من رفتم..........
سلام. این هفته من به روز میکنم. این جلسه هم مثل جلسات قبلی بلکه هم بیشتر از همه انها پر بار و با ارزش بود. برای من مثل اینکه فرصتی را که همیشه دنبالش بودی صید کنی. اینکه در این هفته چه گذشت برای کسانی که بودند معلوم و واضحه و برای کسانی که نبودند جز حسرت چیزی نخواهد داشت. اما هفته بعد.
۱- در ۳۰ دقیقه اول کلاس برنامه تاریخ تمدن و بررسی آن توسط اقای بی نام
۲- ۱۰ دقیقه آشنایی با اصطلاحات ادبی توسط آقای شهرام مرادی
۳- ۵ دقیقه برنامه غلط ننویسیم توسط یکی از خواهران عزیزی
۴- ۱۵ دقیقه آشنایی با دستور زبان فارسی توسط خانم اختر بهرامی
۵- بررسی داستان رمی اثر عباس معروفی
۶- نقد داستان معجزه دندان از خانم اختر بهرامی
در آخر هم احتمالاً اگر زمانی باشد به معرفی کتاب یا فیلم می پردازیم. ضمناً برای دو هفته بعد قرار است داستان ترزا اثر ایتالو کالوینو مورد نقد و بررسی قرار گیرد.
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ٢٧ مهر ،۱۳۸٦ - مصطفی مردانی mostafa mardani۰۱
سلام.
قرار بود يک نفر ديگر اينجا را به روز کند اما..
براي هفته بعد داستان از ميان حفره هاي خالي پيمان اسماعيلي را نقد خواهيم کرد.
http://www.kanoonweb.com/index.php?option=com_content&task=view&id=312&Itemid=3
در ضمن کارهاي ادبي جديدمان را هم شروع خواهيم کرد. اين گونه است که حضور تمام دوستاني که مي خواهند از اين بحث ها سودي ببرند الزامي است!
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٦ - مصطفی مردانی mostafa mardani00
سلام.
وقتي هيچ کس نمي آيد و هيچ کسي هم نمي گويد که نمي آيد، ساعت 2:30 مي رويم کارگاه و ساعت 3 مي آييم بيرون. برنامه اين هفته هم مي افتد براي هفته بعد. مثل اينکه حتي اگر رئيس جمهور هم بينالتعطيلين را تعطيل نمي کند ما بايد تعطيل کنيم.
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ۱۳ مهر ،۱۳۸٦ - مصطفی مردانی mostafa mardani۰
ادبيات بيان داستان است نه گزارش واقعيت.
ارسطو
0
سلام.
قبل از اين که شروع کنم به گزارش مطالب کارگاه بايد مطلبي را خدمت دوستان عرض نمايم. از آنجا که مديريت وبلاگ ادبي پرشين بلاگ ( www.adabi.persianblog.ir ) که صرفاً به ادبيات مي پردازد به من سپرده شده و اين روزها شايد کمتر بتوانم حتي براي وبلاگ خودم مطلب بنويسم، تصميم گرفتم وبلاگ را بسپارم به يکي از اعضاي جوان، فعال، با استعداد و جوياي نام کارگاه که به حق توانايي به روز کردن وبلاگ را هم دارد. خانم بهاره عزيزي ( www.boil.blogfa.com ) از اين به بعد من را در به روزرساني و خبررساني اين وبلاگ کمک خواهند کرد و بعد از مدت کوتاهي مديريت اين وبلاگ به صورت تام به ايشان سپرده خواهد شد. به روز کردن اينجا کار چندان سختي نيست فقط يک اطلاع رساني ساده که دوستان از برنامه هاي هفته بعد با خبر بشوند. البته خانم عزيزي در اين راه تنها نخواهند بود و خود ايشان دوستاني را به اين وبلاگ اضافه خواهند کرد که دستيار ايشان در امر به روزرساني باشند. و خود من هم تا زماني که ايشان دست تنهاست کمک ايشان خواهم بود.
براي هفته بعد برنامه هاي زير را خواهيم داشت.
1- نقد و بررسي داستاني از صادق هدايت به نام ابونصر به آدرس
2- بررسي و توضيح چند اصطلاح ادبي
3- خواندن و نقد دو داستان زير :
الف ) داستان تا خاکريز بعدي از خانم سميه باقري
ب) داستان ... از خانم دهنوي. که در انتهاي مطلب آمده است.
4- براي هفته بعد هم اعضاي کارگاه به عنوان تمرين داستاني با عنصر غالب ديالوگ ( گفت و گو ) انجام خواهند داد.
5- معرفي کتاب / فيلم هايي که در اين هفته خوانده يا ديده ايم.
داستان. زير از خانم دهنوي به دستم رسيد و در کارگاه هفته بعد خوانده و نقد خواهد شد. البته اشتباه از من بود که همان سر کارگاه درباره اين داستان حرفي نزدم. اعضاي کارگاه مي توانند از اين طريق هم داستانشان را براي نقد در اختيار بقيه قرار بدهند.
داستان :
...........
بالاي بام، پشت بلندترين ساختمان، نزديک خانه اي، روبروي پنجره اي. تمام اين متراژها، کوتاهي و بلندي ساختمانهاي دور و اطراف، فاصله ايست که سقوط را با مرگ، همين جا به پايان مي رساند.
از بالا نيم نگاهي به آسمان انداخت و نگاهش روي پنجره شکسته تمام شد. دو پا بر زمين خيره شد. مي خواست با خودش مؤدب خداحافظي کند. از لبه پشت بام پايين آمد. يک دور ديگر، اطراف و پنجره شکسته را نگاه کرد. پاهاي خيره اش را توي کفش گذاشت و دوباره لبه پشت بام ايستاد.
دستي دنبالم مي گردد و من به دنبال او مي دوم. روي زمين خواب مي روم و تو به فاصله اي کوتاهتر از من رو به آسمان پشت پنجره دراز مي کشي.
پنج دقيقه بعد از سقوط :
مردي روي پهلوي راست دراز کشيده. صورتش سمت خانه اي که تمام شيشه هايش شکسته است. مردي به پهلو دراز کشيده. بدنش تکان مي خورد. نگاهش در خانه اي را مي کوبد و زبانش بيصدا حرف مي زند. کفشهاي ورني واکس خورش توي لباسهاي پاره شدهاش مثل چشمانش مي درخشد. توي کوچه کسي نيست جز مردي آويزان و "او".
صورتم را به سمت دهانش مي برم. شايد بشنوم چه مي گويد اما هواي نفسش هم پشت همان چشمها گير کرده. دهانش باز مانده انگار تمام خودش را از دهان خارج مي کند حتي...
دستم به سمت پاهايش رفت و دستي ديگر به سمت چشمانش. کفشش را از پايش درآوردم و چشمانش را بستم. اما چشمي ديگر همچنان مرا نگاه مي کرد. پسر بچه اي 4، 5 ساله هواپيمايش را محکم گرفته و در آهني خانه شان را يواشکي مي بست. آنچنان محکم آن را گرفته بود که انگار هواپيمايش هر لحظه آماده اوج است.
به سمت مرد بدون کفش آمد و بهت زده ايستاد. خيره به مرد نه چيز ديگري. نگاهش را متوجه کرده بود. رنگي قرمز، نوارهاي باريک شايد. شايد اين مرد همان مداد رنگي بزرگ قرمز باشد که رنگهايش روي زمين ريخته. نقاشي بزرگي مي کشم اما مادر دستهاي رنگيام را ...
انگشت اشاره اش روي رنگ قرمز کشيده شد. حالا ابروهايش. اين هم مويش. موهاي خرگوشي و حالا نقاشي دختر تمام شد.
کوتاهتر از آنچه مرد تصورش را مي کرد. پشت پنجره نه، زير آسمان، روي زمين.
ناميا دهنوي.
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٦ - مصطفی مردانی mostafa mardaniدست مايه ها آليس مونرو فارسي: مرضيه ستوده نوشتههاي هوگو را بعدها ديگر نخواندم. گاهي در کتابخانه اسمش را روي مجله يا روزنامههاي ادبي ميبينم. روزنامه را باز نميکنم. خدا را شکر، سالهاي سال است من اصلا روزنامه هاي ادبي، نميخوانم. يا پوستر او را در کتاب فروشيها ميبينم و اعلان برنامهي بحث و گفتگو در دانشگاه. « گفتگو با هوگو جانسون دربارهي جايگاه رمان يا مليگرايي ِ جديد در ادبيات ما و داستان کوتاه در ادبيات معاصر.» بعد با خودم فکر ميکنم، واقعا مردم پاميشند و ميروند؟ مردمي که ميتوانند بروند شنا کنند يا قدم بزنند يا با هم چيزي بخورند، خودشان را ميکشانند تا محوطهي دانشگاه و بعد ميگردند دنبال اتاق بحث و گفتگو، رديف رديف مينشينند، گوش ميدهند به يک مشت آدمهاي عاطل و باطل که با هم جرومنجر بکنند؟ مردهاي از خودراضي خودبين ِافادهاي ِ شلخته – اين طور که من ديدمشان – يک عمر در حمايت دانشگاه ها و انجمن هاي ادبي، زندگي کرده اند و زن ها در پناهشان گرفتهاند. مردم ميروند که بشنوند، آثار فلان نويسنده ديگر خوب نيست بايد آثار بهمان نويسنده را بخوانند. ميروند تا بشنوند که آنها، يک نويسنده را سقط ميکنند و از ديگري تجليل. ميروند تاببينند آنها، آن بالا، روي سکو، هي با هم بحث کنند، چانه بيندازند، تعجب کنند و نخودي بخندند. من ميگويم، مردم – منظورم زن هاست زنهاي ميانسال مثل من، بايد گوش به زنگ سئوال و جوابهاي هوشمندانه باشند نه گفتگوهاي مضحک و خنده دار. اين دخترهاي جوان با آن موهاي لخت و ابريشمي، لبريز از ستايش، همهاش منتظر هستند با يکي از مردهايي که آن بالا نشسته ، چشم تو چشم شوند. زنها هم همينطور، خيال ميکنند اين مردها داراي قدرتي اثيري هستند، بعد هم عاشق شان ميشوند. زن هاي نويسندههاي آن بالا اما، در ميان جمعيت نيستند. آنها رفتهاند خريد يا دارند تميزکاري ميکنند. اين زنها، همهي زندگيشان، حواسشان به تهيه و آماده کردن غذا، اداره کردن خانه، رو به راه کردن ماشين و پول است. آنها بايد يادشان باشد چرخ يدکي ماشين را به موقع عوض کنند، بانک بروند و سر راه هم که ميآيند خانه، شيشههاي آبجو را بدهند و آبجوي تگري بگيرند. زيرا شوهرانشان، انسانهايي مشعشع، با استعداد، دست و پا چلفتي و بي عرضهاي هستند که همهي همٌ و غم شان براي واژه هايي است که ازشان ميزند بيرون. زنهايي که در اين جمع ادبي نشستهاند، شوهرانشان مهندس هستند يا دکتر يا بازرگان. مي شناسمشان . دوستانم هستند. بعضي از آنها با سبکسري و خل چلي به ادبيات روي آوردهاند، بعضي هم خجالت زده ميآيند، مينشينند به اميد دريافتي و تغييري. همهي تحقيرهايي را هم که از آن بالا ميشوند به جان ميخرند. اصلا معتقدند که حقشان است تحقير شوند، به خاطر خانه و زندگي و کفشهاي گران قيمتشان. من خودم با يک مهندس ازدواج کردهام. اسمش گابريل است، اما اينجا در اين کشور، اسم گابي را ترجيح ميدهد. متولد رومانياست. تا شانزده سالگي ،پايان دورهي جنگ در آنجا بزرگ شده. زبان رومانيايي يادش رفته . مگر مي شود؟ آخر آدم چطور زبان مادرياش را فراموش ميکند. اوايل فکر ميکردم اينطور وانمود ميکند تا از چيزهايي که در آن دوران ديده و شنيده، حرف نزند و به ياد نياورد. اما به من گفت نه. تجربههاش از آن دوران خيلي هم بد نيست. تعريف ميکرد، به علت احتمال بمباران هوايي و وضيعت خطرناک، مدرسه تعطيل بود، خيلي هم خوب بود. من که باور نميکنم. او بگويد ، من باور نميکنم. من نياز داشتم بدانم، او سفيري است بازمانده از روزهاي هولناک و کشورهاي دور دست. بعد هم فکر ميکردم اصلا رومانيايي نيست، دغل ميکند. اينها مال قبل از ازدواجمان بود. زماني که من با دختر کوچکم کِلي تو خيابان کلارک مينشستيم. دختر هوگو البته. هوگو بايد کِلي را ميگذاشت و ميرفت . بورس تحصيلي داشت و بايد مسافرت ميکرد. دوباره ازدواج کرد. بچه دار شدند، سه تا. بعد از مدتي ، زنش جدا شد. باز ازدواج کرد. هوگو را ميگويم. اين زنش شاگردش بود. سه تا ديگر هم اين يکي زاييد. اولين بچهاش که دنيا آمد، هوگو هنوز داشت با زن دومش زندگي مي کرد. خب در اين شرايط، يک مرد نميتواند به همهچيز و همهکس برسد. گابريل بعضي شبها ميماند. آپارتمان قديمي و مثل قفس بود. يک مبل تاشو بود، تخت ميشد روي آن ميخوابيديم. وقتي خوابش ميبرد، نگاهش ميکردم ميگفتم شايد آلماني است يا روس، شايد هم همهي اينها با هم باشد، يک کانادايي است و حالا ادا در ميآورد و با لهجه حرف ميزند که جالب باشد. گابريل هميشه براي من اسرار آميز بود و اسرار آميز ماند. حتي وقتي که ديگر عاشق و معشوق شده بوديم و بعدها که ازدواج کرديم. خطوط صورتش، تمام منحني است و پلکهايش يک جور خوبي قوس دارد و چشم هايش به تناسب و آرام، همان جايي است که بايد باشد. چروکهاي صورتش، نرم نرم روي هم چين خورده، يک سطح صاف و صيقلي، بيشکل ونفوذناپذير. باز نشد. خودم ميدانم، گابريل را نميتوانم توصيف کنم. بدنش محکم و آرام است شايد کمي تنبل به نظر بيايد. گفتم که نمي توانم گابريل را توصيف کنم. هوگو را خوب ميتوانم. اگر کسي از من بپرسد هجده بيست سال پيش هوگو چه شکلي بود، با همهي جزئيات يادم است. موهاي سرش کوتاه کوتاه، انگار نمره دو ماشين کرده بود. لاغر، دوپاره استخوان. انگار استخوانهايش عاريه بود. اعضاي بدنش که حرکت ميکرد، هماهنگ با کاري که ميخواست بکند، نبود. يعني عصبي بود. بعضي وقتها خطرناک بود. براي اولين بار که بردمش کالج تا به دوستانم معرفياش کنم، دوستم گفت خيلي آتشي مزاج است. آن اوايل که با گابريل آشنا شده بودم، گابريل ميگفت آدمي است که از زندگي لذت ميبرد. نميگفت معتقد است که از زندگي بايد لذت برد، ميگفت ميبرد. من کلافه ميشدم. از اينجور اظهارنظرها که مردم دربارهي خودشان ميکنند و به اصطلاح خودشان را بيان ميکنند خوشم نميآيد. يعني باور نميکنم. فکر ميکنم آنها در خفا، ناخشنود و بيقرارند. ولي به نظر ميآيد گابريل راست بگويد. او قادر است لذت ببرد، لبخند بزند، نوازش کند و به آرامي بگويد«چرا انقدر نگراني؟ اين که مشکل تو نيست.» او زبان مادرياش را فراموش کرده. مگر ميشود؟ دفعهي اول که با من عشقبازي کرد براي من عجيب غريب بود. آن حالت درماندهگي از سر شوق و اهميت بار اول را نداشت. مثل زبانش خالي از خاطره. هيچوقت شعري در بارهي آن ننوشت. در واقع، شايد بعد از نيم ساعت يادش رفته باشد. اين مردها، مردهاي معمولياند که من قبلا نميشناختمشان. مدت ها فکر مي کردم اگر گابريل اين لهجه و اين گذشته را نداشت من ميخواستمش؟ اگر ميآمد و ميگفت من دانشجوي رشتهي مهندسي همدورهي تو هستم، من عاشقش ميشدم؟ اصلا چي ما را براي هم خواستني و اسرارآميز ميکند؟ مثلا لهجهي رومانيايي يا آن که پلکهايش يک جور خوبي قوس داشته باشد؟ با هوگو هيچ راز و رمزي در کار نبود. هيچي نبود که حالا دلم تنگ شود. اگر هم بوده من باور ندارم که بوده. هر وقت هم که يادش ميافتم، انگار که خونم را مسموم کرده باشد، کهير مي زنم. با گابريل، بر عکس. گابريل هيچوقت مرا نيازرده و حتي به خودش سختي ميدهد تا من در آسايش باشم. گابريل بود که کتابهاي هوگو را پيدا کرد. ما تو کتاب فروشي بوديم، ديدم با يک بغل کتاب آمد جلوي من. کتابها، سري بود و گرانقيمت. اسم هوگو پشت کتابها بود. تعجب کردم چطور کتابهاي هوگو را پيدا کرده. اصلا گابريل قسمت داستان چي کار ميکرده؟ او هيچوقت داستان نميخواند. حرفهي هوگو براي گابريل جالب بود، همانطور که حرفهي يک شعبده باز يا يک خواننده يا سياستمدار. حرفهي هوگو ، از طريق من براي گابريل واقعيت پيدا ميکند. گابريل، مجذوب آدمهايي ميشود که با جسارت و شهامت کارشان را در ملاء عام ميگذارند. به نظر ميآيد اينطور به خودش بيشتر اعتماد پيدا ميکند. گفت: براي کِلي خريدم. گفتم: اين همه پول براي اين کاغذها؟ خنديد. به کِلي گفتم: اين عکس پدرت است. پدر واقعيات. داستان نوشته، شايد دوست داشته باشي بخواني. کِلي داشت تو آشپزخانه نان تست ميکرد. هفده سالش شده. يک روز فقط نان ميخورد، يک روز نان و کره، يک روز سيب زميني. اگر هم کسي چيزي بهش بگويد، از پله ها ميدود به طرف اتاقش، در را هم ميکوبد بهم. گفت: به نظر چاق ميآد تو که هميشه ميگفتي خيلي لاغر بود. و کتاب را برگرداند. همهي توجه به پدرش، در بارهي ژنهاي موروثي است، که چه چيزش به پدرش ميرود يا نميرود. ميپرسيد آيا پوستش خوب بود، آي کيوش بالا بود، زنهاي فاميلش سينههاشان بزرگ بود؟ گفتم: آن وقت که من ميشناختمش لاغر بود. چه ميدانم از آن وقت تا حالا... هوگو چاق به نظر ميآيد، بيشتر از آنچه فکر ميکردم. وقتي اسمش را توي روزنامه يا روي پوستر ميخواندم، تقريبا همين شکلي مجسم ميشد جلو چشمام. من از پيش ميدانستم با گذشت زمان و زندگياي که او دارد، همين شکلي خواهد شد. تعجب نکردم که چاق شده اما کچل، چرا. پشت موهاش بلند و درهم برهم است. ريش هم گذاشته، ريش توپي ِ پر. زير چشمهاش پف کرده ، بدجور. گرچه دارد ميخندد، نگاه و صورتش آويزان است. دارد توي دوربين ميخندد. دندانهايش از آن افتضاحي که بود، بدتر شده. ميگفت از دندانپزشکي متنفر است. ميگفت پدرش روي صندلي مطب سکته کرد و مرد. دروغ ميگويد. مثل دروغهاي ديگرش يا موضوع را بزرگ ميکند. قديمها هوگو که ميخواست عکس بيندازد، کجکي ميخنديد تا دو تا دندانش که سياه شده بود، تو عکس نيفتد. تو دبيرستان هولش داده بودند، با دهان افتاده بود روي شير آب. حالا برايش مهم نيست. راحت دارد ميخندد. آن دو تا را هم گذاشته بيرون، زرد و سياه، مثل کونهي سيگار. همزمان، هم افسرده است هم شاد. نويسندهاي به سبک و سياق رابله. پيراهن پيچازي تنش است. دکمهي بالايي باز است تا عرق گيرش پيدا باشد. هوگو هيچوقت عرقگير نميپوشيد. خودت مي شويي هوگو؟ دندانهايت را چي؟ دهنت هنوز بو ميده؟ با آن دخترهايي که طرفدارت هستند بد دهني ميکني؟ پدر و مادرهايي که بهشان توهين کردهاي هي تلفن مي زنند و مسئولي سرپرستي کسي بايد توضيح بدهد « که قصد بدي نبوده. نويسندهها اينطورند ديگر، با بقيهي مردم فرق دارند.» هيچ فرقي هم ندارند. فقط مثل بچههاي اين دور و زمانه پر رو شدهاند. از بس که زيادي ليلي به لالاشان گذاشتهاند. من ضديتي ندارم. دارم به اين عکس نگاه ميکنم، اشباع از کليشه. من فکر ميکنم ، آدم به ميانسالي که ميرسد، تغيير ميکند. غباري روي آدم مينشيند، همان غبار، هويت و شخصيت آدم را شکل ميدهد. در داستان، در حرفهي هوگو فرق دارد. نگاه کن به عکس هوگو. عرقگيرش را نگاه کن. ببين در بارهاش چه نوشتهاند: «هوگو جانسون، متولد و تحصيلکردهي بيشههاي شمال انتاريوست. و در کارخانههاي چوببري سرکارگرارهکشي، کارگر حمل و نقل آبجو، مسئول پيشخوان فروشگاه، سيمکش و مسئول خطوط تلفن بوده و امرار معاش کرده است. و به صورت پراکنده در انجمنهاي ادبي – علمي فعال بوده است. اکنون بيشتر اوقات در کوهپايههاي شمال ونکوور در کنار همسر و شش فرزندش زندگي ميکند» همان زنش که شاگردش بود. اينطور که معلوم است، همهي بچهها را ريخته سرش. سرِ مريفرانسيس چي آمد؟ بيچاره بند پاره کرد و گذاشت رفت؟ يا هوگو ديوانهاش کرد. حالا دروغها را نگاه کن. دروغهاي شاخدار. «او در کوهپايههاي شمال ونکوور زندگي ميکند.» انگار ميخواهد بگويد او در ميان کوه يا جنگل زندگي ميکند و من شرط ميبندم که او در يک خانهي معمولي و راحت زندگي ميکند و با کوه و جنگل هم فرسنگها فاصله دارد. «و به صورت پراکنده در انجمنهاي ادبي- علمي فعال بوده است.» خب اين يعني چي؟ يعني اگر اين که او بيشتر عمرش را در دانشگاه بوده و تدريس کرده است، خب يک چيزي. در واقع اين تنها شغل هوگو بود که يک عايدي هم داشت. خب چرا اين را مثل آدم نمينويسند؟ يک جوري مينويسند که آدم خيال کند، هوگو ناگهان از وسط بيشه پريده بيرون و حالا خِرد و انديشه از او منتشر ميشود. که نشان بدهند يک مرد، يک «نويسندهي خلاق، يک هنرمند» چه شکلي است. مبادا شما خيال کنيد که اگر هم«تدريس» ميکرده به صورت آموزشي بوده.( که معلوم نشود هيچوقت استاد نبوده) من خبر ندارم که هوگو ارٌهکش بوده يا پشت پيشخوان مينشسته، اما ميدانم که سيمکش نبود. هوگو دکل سيمهاي تلفن را رنگ ميزد. البته از هفتهي دوم ديگر نرفت. مريض شد. آن بالا از گرما استفراغ ميکرد. تابستان گرمي بود، خب حق داشت آدم کباب ميشد. همان تابستان که هر دو درسمان تمام شد. همان تابستان من هم کارم را ول کردم. دلم را به هم زد از بس خستهکننده بود. تو بيمارستان ويکتوريا، نوار زخم بندي تا ميکردم . حالا اگر من نويسنده بودم اگر قرار بود مشاغل مختلف و اصليام را بنويسم فکر نميکنم صادقانه باشد که آدم بنويسد «مسئول زخم بندي» آن تابستان کار ديگري پيدا کرد. ورقههاي امتحاني کلاس دوازده را نمره ميداد. چرا اين را ننوشته؟ اين شغل را که بيشتر دوست داشت تا از دکل سيم تلفن برود بالا يا سرکارگر ارٌه کشي باشد. چه عيباش بود، خب مينوشت «کمکمعلم». و تا آنجايي که من خبر دارم هيچوقت سرکارگر نبود. در کارخانهي عمويش کار ميکرد. همان تابستاني که تازه با هم آشنا شده بوديم. تنها کاري که ميکرد، الوارها را روي هم ميگذاشت و به سرکارگر واقعي بد وبيراه ميگفت. سرکارگر واقعي هم چشم نداشت هوگو را ببيند، براي اين که هوگو قوم و خويش رئيس بود. عصرها اگر خسته نبود را ه ميافتاد ميرفت کنار نهر. گرامافونش را هم با خودش ميبرد. پشهها بيچارهاش ميکردند. اما باز هم ميماند و صفحه ميگذاشت. يک آهنگي بود من هم ياد گرفته بودم با پيانو ميزدم، دوتايي با هم ميخوانديم. اين را هم بنويس هوگو . بنويس «مسئول گرامافون»، اين که قابل قبولتر و بهتر از ارهکش و سيمکش است. تازه از فعاليتهايي است که اين روزها بيشتر طرفدار دارد. هوگو به خودت نگاه کن، ببين قيافهات نهتنها جعلي است بلکه دِمده هم هست. بهتر بود مثلا مينوشتي: هوگو جانسون مدت يک سال در کوههاي Uttr Pradesh به مشاهده و مراقبه گذرانده است. و هم اکنون به کودکان کندذهن، خلاقيتهاي نوشتاري و نمايشنامهنويسي، تدريس ميکند. بهتر بود سرت را ميتراشيدي ريشات را ميتراشيدي، عرقچين سرت ميگذاشتي، بهتر بود اصلا خفه ميشدي هوگو. هوگو خفه. سر کِلي که حامله بودم، ونکوور بوديم تو خيابان آرگيل مينشستيم. يک ساختمان سيماني غمگرفته بود که وقتي باران ميآمد بدتر ميشد. ما توي خانه را رنگ زديم، رنگهاي جيغي. اتاقخوابها، سه تا ديوار آبي ِ پوسته پوسته بود يک ديوار قرمز. ما ميخواستيم تجربه کنيم ببينيم آيا رنگ ميتواند آدم را ديوانه کند يا نه. مستراح، زرد و نارنجي غليظ بود. هوگو ميگفت « انگار از درون در ميان پنير بودن» خيلي خب آقاي عبارت ساز، اين را هم تو گفتي. البته راضي نشد تا نوشتش. هر کي ميآمد خانهمان، مستراح را نشانش ميداد ميگفت ببين چه رنگي زدم« انگار از درون در ميان پنير بودن – انگار از درون در ميان پنير شاشيدن» در ميان پنير شاشيدن را من ساخته بودم. همه را خودش ميگفت، ساختم. ما خيلي عبارتها را با هم ميساختيم. دو تايي اسم صاحب خانه را گذاشته بوديم «زنبور سبز» براي اينکه همان تنها باري که او را ديديم رخت و لباسش سبز گه مرغي بود. به گل و گردنش هم پوست موش صحرايي آويزان بود با يک چنگه بنفشه و همين جور يکريز با خودش غرغر و وزوز ميکرد. بالاي هفتاد سالش بود. در مرکز شهر، يک پانسيون مردانه را اداره ميکرد. دخترش داتي، اسمش را گذاشته بوديم «نشمه در سراي ما» نميدانم چرا ما اصرارداشتيم بگوييم، نشمه. اين کلمهاي نيست که همه به کار ببرند مثلا ما فکر ميکرديم اين واژ ه صداي خاص خودش را دارد. ما در ساختن عبارات کنايه آميز ماهر بوديم به خصوص در مورد داتي. داتي تو زيرزمين که مثلا يک آپارتمان دو خوابه بود زندگي ميکرد . مادرش ماهي چهل و پنج دلار کرايه ازش ميگرفت. ميگفت بايد برود خانهي اين و آن، بچههاي مردم را نگه دارد تا بتواند کرايهاش را بدهد. ميگفت: من که نميتوانم کار کنم اعصابم خرابه. آخرين شوهرم، شش ماه بالا سرش بودم. کليهاش خراب بود. مرد. پيش مادرم بوديم. حالا به مادرم سيصد دلار بدهکارم. مادرم مىگفت شير و زرده تخم مرغ بهش بده. من که آه در بساط نداشتم. مردم ميگويند خب باشد، اگر مال و منال نداري اقلا سلامت باشي. ولي اگر هر دويش را هيچوقت نداشتي چي؟ از وقتي سه سالم بود ذات الريه گرفتم، هنوز نفس تنگي دارم. دوازده سالگي تب رماتييسم گرفتم، شانزده سالگي شوهر کردم. اولين شوهرم در يک حادثه کشته شد. سه تا بچه سقط کردم. رحمم افتادهگي پيدا کرده. هر ماه سه بسته نوار بهداشتي مصرف ميکنم. بعد با يک کشاورز ازداوج کردم، تب افتاد تو گلهاش. دار و ندارمان به باد رفت. همان شوهرم که از مرض کليه مرد. خب تعجب ندارد ديگر، من اعصاب ندارم. داتي ميگفت بيا پايين. ميرفتم. اول چايي بعد هم آبجو. در کنار داتي مچاله ميشدم و حيرت ميکردم. گرچه غمانگيز بود ولي زندگي بود. خود زندگي. بيرون از کتاب و مقاله و درس و دانشگاه. برعکس مادرش، صورت داتي پهن و صاف بود. شفته و بي رنگ و رو. از آن قيافهها که آمادهاند هر بلايي به سرشان آمد، بيايد. از آن زنهايي که زنبيل خريد به دست، گيج و مات تو ايستگاه اتوبوس منتظر ايستادهاند. اتاقهايش پر از اثاثيهي بازمانده از ازدواج هايش بود. صندوقهاي پر که آت و آشغال از آن ها زده بود بيرون. يک پيانو هم بود. کمد و صندليها، ميز ناهارخوري چوب گردو که پشتش مينشستيم. وسط ميز يک چراغ بود با حباب بزرگ. پايهي چراغ چيني بود و حباب از پارچهي ابريشم پيليسه و قرمز جگري بود. چراغ را براي هوگو توصيف کردم. گفتم مثل چراغ توي فاحشهخانه ها ست. من ميخواستم يک بارکلا بشنوم چون خيلي دقيق توصيف کرده بودم. به هوگو گفتم اگر مي خواهد نويسنده شود، بهتر است به زندگي داتي توجه کند. گفتم به هوگو، راجع به شوهرهايش، وضع رحماش، کلکسيون قاشق چنگالش. هوگو هم گفت که من هر چقدر دلم ميخواهد بروم به زندگي داتي توجه و نگاه کنم. گفت که دارد روي يک نمايشنامه ي منظوم کار ميکند. يک بار رفته بودم پايين تو بخاري ذغال بگذارم، ديدم داتي با لباس خواب ساتن صورتي داشت مردي را بدرقه ميکرد. مرد لباس کار تنش بود. بعد از ظهر بود. هيچ حالت عاشقانه يا سر و سِرٌي با هم نداشتند. اگر آن همه چرت و پرت بهم نميبافت، فکر ميکردم لابد آشنا يا فاميل است. ميگفت رفته بودم خانهي مادرم، لباسهايم توي باران خيس شد. حالا اين را پوشيدم. لاري آمده چيزهايي که براي زنش خياطي کردم ببرد. و همانطور که توضيح ميداد و ميخنديد، لاري بدون اين که بخندد يا يک کلام حرف بزند از لاي در، زد بيرون. به هوگو گفتم داتي رفيق دارد. گفت ديگه چي. همهاش سعي ميکني زندگي را براي خودت جالب کني. هفتهي بعد ميپاييدم ببينم آن مرد مي آيد يا نه. آن مرد نيامد ولي سه تا مرد ديگر آمدند. يکيشان، دو دفعه آمد. سرهاشان را مي انداختند پايين و سريع از در پشت ميرفتند. هوگو ديگر نميتوانست نديده بگيرد. بعد از آن همه فاحشههاي خيکي که با پاهاي ورم کرده تو کتابها ديده بود، ميگفت باز زندگي دارد از هنر تقليد ميکند. همانوقت بود که اسمش را گذاشتيم «نشمه در سراي ما» و به دوستانمان پز مي داديم و لاف ميزديم. ميايستادند پشت پرده، منتظر نگاه ميکردند تا داتي يک لحظه بيايد يا برود. ميگفتند نه بابا، ما که باور نميکنيم. ما ميگفتيم خودش است. آنها ميگفتند اين که پاک آدم را نااميد ميکند. لباس سکسي هم ميپوشد؟ ما ميگفتيم چقدر سادهايد. همهي فاحشهها که پر و پولک ازشان نميريزد. همه ساکت ميشدند هيس هيس ميکردند که پيانو زدن و آواز خواندنش را بشنوند. براي خودش ميخواند. بلند. البته خارج ميخواند. صداش را ول ميکرد همانطور که مردم وقتي تنها هستند يا فکر ميکنند که تنها هستند، ميخوانند. داتي مي خواند «رزهاي زرد تگزاس- عزيز، تو نميتواني حقيقي نباشي عزيزم» مري فرانسيس شرکر ميگفت فاحشهها بايد سرودهاي روحاني بخوانند. ميگفتيم خب باشد يادش ميدهيم. ميگفت چقدر شما فضول و بيرحمايد. مريفرانسيس دختري درشت اندام بود با چهره اي آرام و يک گيس بلند بافته هم تا کمرش آويزان. با يک نابغهي رياضيات ازدواج کرده بود. آقاي السور شرکر. آقاي شرکر بعدها قاطي کرد و از پاي در آمد. خودش تغذيه خوانده بود. هوگو ميگفت وقتي نگاهش ميکنم بياختيار ياد واژه ي محروم ميافتم. با اين حال، خيال ميکرد مثل حريرهي گندم مقوي هم باشد. هوگو با مري فرايسيس ازدواج کرد. من فکر ميکردم مناسبترين زن براي هوگو ست و تا آخر عمر با هم ميمانند و تا آخر عمر، او هوگو را تغذيه ميکند . اما دختر دانشجو زير پايش را خالي کرد. پيانو زدن داتي براي دوستانمان تفريح و سرگرمي بود. اما روزهايي که هوگو خانه بود و کار ميکرد، بلاي جانمان شده بود. هوگو قرار بود روي تز دکترايش کار کند اما روي نمايشنامهاش کار ميکرد. مينشست تو اتاق خواب پشت ميز کنار پنجره، کار ميکرد. از پنجره پرچين بلند چوبي پيدا بود. وقتي داتي ميزد و ميخواند، هوگو مي آمد تو آشپزخانه کلهاش را ميکرد تو صورت من با صدايي که سعي ميکرد آرام باشد و خشمي کنترل شده ميگفت «برو بهش بگو قطعش کند». مي گفتم خودت برو. « لعنتي. دوست توست تو بهش رو دادي تو تشويقش کردي». ميگفتم من هيچوقت بهش نگفتم پيانو بزند. «من از قبل تنظيم کردم که اين بعد از ظهر روي نمايشنامه کار کنم. من وقتم را تنظيم کردم. من الان در موقعيت بسيار حساسي هستم. مرگ و زندگي اين نمايشنامه مطرح است. اگر من بروم پايين ميترسم بزنم شل و پلش کنم.» ميگفتم خبخب چشمهاتو روي من ندرٌان. من را شل و پل نکن و ببخشيد از اين که اصلا زندهام و نفس ميکشم و ببخشيد براي باقي قضايا. البته هميشه ميرفتم پايين در ميزدم، از داتي خواهش ميکردم پيانو نزند. چون من شوهرم خانه است و دارد کار ميکند. هيچوقت نميگفتم مينويسد. هوگو مرا شيرفهم کرده بود بگويم کار ميکند. کلمه ي نوشتن، مثل سيم لخت بود تو خانه ي ما. داتي هر بار معذرت خواهي ميکرد. از هوگو ميترسيد در ضمن به کار و فهم و کمال هوگو هم احترام ميگذاشت. اما مشکل اين جا بود که بعد از نيم ساعت يادش ميرفت. باز ميزد و ميخواند. امکان اين که هر آن داتي شروع کند، مرا درمانده و بيچاره ميکرد. حامله بودم، همهاش دلم ميخواست يک چيزي بخورم. ماتمزده مينشستم تو آشپزخانه با ولع بشقاب بشقاب پلو و لوبيا ميخوردم. هوگو فکر ميکرد که دنيا به نوشتن او خصومت ميورزد. نه تنها کرهي زمين و همهي ساکنانش، بلکه همهي اصوات و امواج دنيا با نوشتن هوگو ضديت دارند. احساس ميکرد نيروهاي اهريمني از روي عناد و بدخواهي دست اندرکارند تا نوشته هاي هوگو عقيم و کارهايش بيثمر بماند. و من، کسي که وظفيهاش اين بود که خودش را بين اين دنيا و هوگو پرتاب کند، رفوزه شدم. حالا يا از بيعرضهگي بود يا خودم هم ميخواستم. براي اين که قبولش نداشتم. اصلا نميفهميدم چه ضرورتي داشت که من باور کنم او نويسنده است. اينکه با هوش بود و با استعداد بود، خب قبول. اما او کجا و نويسندگي کجا. توانايياش را نداشت. با آن همه خودنمايي و عصبانيت و زودرنجي. من فکر ميکردم نويسندهها، انسانهايي خردمند، آرام و اندوهگين هستند که با همه فرق دارند و از همان اول در وجودشان نوعي سرشاري و درخشندگي وجود دارد. اما يکي از اين ها هم به تن هوگو نبود. گاهي فکر ميکردم ديوانه است. سر شام عنق مينشست. رنگش هم پريده بود. يک هو ميپريد پشت ماشين تحرير، همانجا خشکش مي زد. من ميرفتم تو اتاق چيزي بياورم دنبالم ميافتاد ميپرسيد « کي بود که کرگدن بود اما خيال ميکرد غزال است؟» اگر ميدانستم و ميگفتم رقص جنگ در روياي مائو از جان فاستر. آن وقت ميپريد تمام گل و گردنم را ملچ ملچ، ماچ ميکرد. بعدها ديگر نميگفتم ولي اذيتش ميکردم. مي گفتم هوگو فرض کن بچه دنيا آمده حالا خانه آتش گرفته، اول بچه را نجات ميدهي يا نمايشنامه را؟ « هردو را». فرض کن فقط يکي را ميتواني نجات دهي. حالا بچه را ول کن فرض کن من دارم اين جا غرق ميشوم...«تو مي خواهي بغرنج کني همه چيز را ». آره ميدانم. من همينم. ميدانم از من متنفري. نيستي؟ «آره از تو متنفرم». بعد از اين گفتگوها، کلي ميمون بازي درميآورديم و هم ديگر را مسخره ميکرديم تا برويم تو تخت و بخوابيم. نقش زوج هاي توي کتاب ها را با هم بازي ميکرديم. سراسر زندگي ما دو نفر با هم، تنها قسمت موفق و شاد آن، همان بازي درآوردنها بود. تو اتوبوس از خودمان بازي در ميآورديم. به هم يک چيزهايي ميگفتيم تا مردم را وحشت زده يا متعجب کنيم. يک شب تو بار نشسته بوديم. هوگو سر من داد و هوار کرد که چرا وقتي او سر کار است و رفته که يک لقمه نان دربياورد، من بچه ها را تنها مي گذارم و با مردها ي غريبه مي روم ددر. داشت وظايف يک مادر و زن خانهدار را ياد آوري ميکرد. من هم هي دود سيگارم را پف ميکردم تو صورتش. مردم هم بعضي عبوس، بعضي راضي و ناراضي، برٌ و بر نگاه ميکردند. از آن جا که آمديم بيرون از خنده ريسه رفتيم. شانههاي يگديگر را گرفته بوديم. خنده امانمان را بريده بود. يک تلمبه تو زيرزمين بود که آهسته و پيوسته، پتپت ميکرد. خانهي ما تقريبا همسطح رود fraser قرار داشت. وقتي هوا باراني بود، تلمبه کار ميکرد تا از آمدن احتمالي سيل در زيرزمين جلوگيري شود. همهي ژانويه باران باريد و هوا تاريک بود. هواي ونکوور همينطور است. همهي فوريه هم باران باريد. من و هوگو هر دو خيلي افسرده بوديم. من بيشتر خواب بودم. هوگو نميتوانست بخوابد. ميگفت پت پت تلمبه نميگذارد شب ها بخوابد و روزها کار کند. حالا تلمبه جاي پيانو زدن داتي را گرفته بود. هر آن هوگو داشت منفجر ميشد. نه فقط بخاطر پت پت، بلکه هزييهي برق که هر ماه ما بايد ميپرداختيم گرچه اين داتي بود که تو زيرزمين زندگي ميکرد و نفعش به داتي ميرسيد. هوگو ميگفت بايد با داتي حرف بزنم. ميگفتم ميداني که داتي نميتواند پول برق بدهد. هوگو ميگفت داتي دروغ سرهم سوار ميکند. ميگفتم خفه هوگو. هوگو خفه. من پا به ماه بودم. سنگين شده بودم و از خانه بيرون نميرفتم. با داتي بيشتر انس گرفته بودم. هر چي داتي ميگفت ديگر نميرفتم بالا بگويم. وقتي با داتي بودم، احساس امنيت و راحتي بيشتري ميکردم تا وقتي هوگو خانه بود يا با دوستانمان بودم. هوگو ميگفت پس بايد به صاحب خانه تلفن بزنم. ميگفتم خب بزن . ميگفت هزارتا کار دارم تو بزن. راستش ما هر دو ميترسيديم و گوشت تنمان ميلرزيد از اينکه باصاحب خانه روبرو بشويم. از قبل مي دانستيم که با جيغ وويقهايي که ميکند و مزخرفهايي که بههم ميبافد ما را دست پاچه ميکند و حرفمان به جايي نميرسد. نصف شب، نصف شبي که يک هفته بود داشت ميباريد بيدار شدم. داشتم فکر ميکردم چي شد که بيدار شدم؟ سکوت. از سکوت بيدار شده بودم. «هوگو بيدار شو پاشو. تلمبه کار نميکنه صداش نمي آد» هوگو گفت «بيدارم » «يکريز داره ميباره حتما تلمبه خراب شده » «نه خراب نشده خاموشه من خاموشش کردم» من بلند شدم نشستم، چراغ را هم روشن کردم. هوگو يکبر خوابيده بود و داشت به من چپچپ نگاه ميکرد. «نه. تو خاموش نکردي» «خب باشه نکردم» «آره تو خاموش کردي» «من نميتونم اين همه پول برق بدم. صداش را هم نميتونم تحمل کنم، يه هفتهست من نخوابيدم» «زيرزمين را آب برميداره» «صبح دو باره روشنش ميکنم. از چند ساعت طوري نميشه. حالا بذار بخوابم» «داره سيل ميآد» «نه. نميآد» «برو از پنجره نگاه کن» «سيل نميآد بارون ميآد» چراغ را خاموش کردم، دراز کشيدم و با صدايي آرام و جدي گفتم «هوگو بايد تلمبه را روشن کني تا صبح داتي را سيل مي بره» «گفتم که صبح. صبح مي رم» «بايد همين الانه روشنش کني» «خب نميکنم» «پس من ميکنم» «نه. تو نميکني» «چرا من روشنش ميکنم» ولي من از جا جنب نخوردم. «انقدر بکن نکن با من نکن» «هوگو...» «بي خود داد نزن» «اثاثش را آب ميگيره زندگيش از بين ميره» «به درک. بهترين اتفاقي که ممکنه بيفته. هيچطور نميشه بگير بخواب» هوگو کنار من دراز کشيد و خوابيد ولي حواسش بود ببيند که من ميروم تو زيرزمين تا سر در بياورم و ببينم تلمبه چطور روشن ميشود يا نه. خب بعدش چهطور ميشد؟ هوگو که نميتوانست مرا بزند. من پا به ماه بودم. تازه هوگو هيچوقت من را نزده بود. مگر من اول ميزدمش. لابد باز ميرفت خاموش ميکرد. خب من دوباره ميرفتم روشن ميکردم. هي خاموش روشن. روشن خاموش. مگر چقدر ميتوانست طول بکشد؟ لابد جلويم را ميگرفت بعد من تقلا ميکردم. لابد فحش ميداد و قهر ميکرد و ميرفت. ولي در آن سيل کجا ميتوانست برود. ما که ماشين نداشتيم. پس مجبور ميشد با خودش غرغر کند. بعد من هم با يک پتو ميرفتم روي کاناپه ميخوابيدم. اين کاري بود که يک زن فهميده بايد انجام ميداد. زني که با قدرت ميخواهد زندگي و شوهرش را نگه دارد و اداره کند. ولي من اين کار را نکردم عوض آن، هي به خودم گفتم من که از کار تلمبه سر در نميآورم. من که نميدانم تلمبه چهطور روشن ميشود. هي به خودم گفتم شايد هوگو راست بگويد و هيچطور نشود. هي به خودم گفتم من اصلا از هوگو ميترسم دلم ميخواست يک طوري بشود. ميخواستم سر به تن هوگو نباشد. وقتي که بيدار شدم هوگو رفته بود. تلمبه هم پت پت ميکرد. داتي بالاي پله هاي زيرزمين ايستاده بود با مشت ميکوبيد به در: «باورت نميشه مگر با چشمهاي خودت ببيني. من تا زانو تو آبم. چي شده؟ تو نشنيدي؟ تلمبه خاموش شده بود؟» «نه» «همهجا را سيل برداشته. نميدونم چي به چي شده شايد تلمبه زيادي کار کرده. من خوابم سبکه اما ديشب قبل از خواب چند تا آبجو خوردم مثل مرده يک سر افتاده بودم. اگر نه ميفهميدم چي به چي شده. صبح پاشدم پام را از تخت گذاشتم تو آب واي خداي من خوب شد چراع را روشن نکردم اگر نه برق خشکم ميکرد. واي همه جا را سيل برداشته» سيل نيامده بود. آب هم تا زانوي آدم نميرسيد. بعضي جاها ميشد بگويي حدود پنح اينچ آب وايستاده بود. ولي همهجا خيس بود. پايهي پيانو، ميز و صندليها و زير صندوقها نم برداشته بود و از گوشهي روتختي هم آب ميچکيد. بعضي از کاشيها لق شده بود و کفپوشها هم لچٌ ِ آب بود. من فوري لباس پوشيدم، پوتينهاي هوگو را هم پام کردم، با يک جارو رفتم تو زيرزمين. با جارو آب را ميروفتم تا دم در. داتي رفت تو آشپزخانهي ما براي خودش قهوه درست کرد. بالاي پلهها نشسته بود من را نگاه ميکرد. از سر نو، همه را داشت باز با خودش ميگفت که چند تا آبجو خورده، خواب مانده، همه جا را آب برداشته. اگر خواب نمانده بود ميفهميد چي به چي شده. حالا به مادرش چي بگويد و چه توضيحي بدهد، وقتي خودش هم نميداند چي به چي شده است. حالا مادرش حتما او را مقصٌر ميداند و همه را پايش حساب خواهد کرد. من فهميدم که ما شانس آورديم و قِسر در رفتيم. ما!؟ چون داتي فکر ميکرد آدم بد شانس و بدبياري است و همهي بدبختيها سر او ميآيد، اصلا تحقيق نکرد که ببيند چي شده است. بعد هم پاشد لباس پوشيد و پوتين پاش کرد و با جارو آمد کمک من. «همه چي سر من خراب ميشه. من هيچوقت فال نميگيرم. به اين دخترکها که فال ميگيرند ميگم خودم ميدونم فالم چي به چيه. گنَده. گَند.» بعد رفتم بالا تلفن زدم دانشگاه تا هوگو را پيداکنم. بهشان گفتم ضروري است. هوگو تو کتابخانه بود. «هوگو سيل آمده» «چي؟» «سيل آمده. زندگي داتي را آب برداشته» «من تلمبه را روشن کردم» «تو سرت بخوره صبح روشن کردي» «امروز صبح بارندگي شديد بود تلمبه نکشيده» «تلمبه نکشيده براي اينکه ديشب خاموش بوده. راجع به بارندگي شديد امروز صبح هم زر نزن» «امروز صبح بوده. تو خواب بودي» «تو اصلا حاليت نيست که چي کار کردي. حتي کله ات را نکردي اين پايين ببيني چه خبره. همه را من بايد جمع و جور ميکردم. من بايد مينشستم ور دل اين زن بيچاره به حرفهاش گوش ميکردم» «خب ميخواستي تو گوشهات پنبه بذاري» «خفه هوگو. هوگو خفه. احمق رذل» «ببخشيد بابا شوخي کردم شوخي بود» «ببخشيد و زهرمار. من ميگم ببين چه گهي زدي، تو داري شوخي ميکني» «من الان بايد برم سمينار. واقعا ببخشيد. الان هم نميتونم حرف بزنم. اصلا چي ميخواي به من بگي» «من فقط ميخوام حاليت کنم» «خب حاليم شد. اما من هنوز ميگم امروز صبح بود» «تو حاليت نيست هوگو .هيچوقت حاليت نبوده» «تو بزرگش ميکني همه چي را آب و تاب ميدي- دراماتيزه ميکني» «من!؟ دراماتيزه ميکنم!» ما شانسمان گفت، به آن جا نکشيد که داتي توضيح بدهد کاشيها لق و کاغذديواريها پاره پوره شده است. مادر داتي مريض شد. ذات الريه کرد خوابيد بيمارستان. داتي هم همانجا تو پانسيون زندگي ميکرد و آن جا را ميگرداند. زيرزمين بوي نا ميداد و جا به جا کپک زده بود. ما هم قبل از اينکه کِلي به دنيا بياد از آن جا بلند شديم. رفتيم شمال ونکوور خانهي يکي از دوستانمان که خودش رفته بود انگلستان. جنگ و دعواي ما وقت جا به جا شدن فروکش کرده بود اما بگو مگوهاي ما تمامي نداشت. من به او ميگفتم تو حاليت نيست، او به من مي گفت تو چي ميخواهي بگويي. بعدها گفت که چرا انقدر هياهو راه انداختي. راستش خودم هم تعجب ميکنم. همانطور که گفتم ميتوانستم تلمبه را روشن کنم و براي هردويمان مسئوليت قبول کنم مثل يک زن صبور و واقعبين، يک همسر، همانطور که مري فرانسيس بود. و حتما اين سالها که دوام آورد، همينطور بوده. يا ميتوانستم به داتي راستش را بگويم گرچه داتي براي شنيدن اينگونه حقايق آدم مناسبي نبود. اگر اين همه برايم مهم بود ميتوانستم به يک نفر ديگر بگويم يا خود هوگو را بکشانم به دنياي نتراشيدهي واقعيت تا سرد و گرم روزگار دستش بيايد. ولي من نتوانستم هوگو را پشتيباني کنم و پناه دهم من فقط به او ايراد گرفتم و او را مقصٌر دانستم. گاهي دلم ميخواست چنگ بزنم کلهاش را بشکافم، افکار و ديدگاههاي خودم را بريزم تو کلهي هوگو. چه خودخواه و ذليل و ضعيفالنفس. «شما ناسازگاري داريد». اين را مشاور خانواده بهمان گفت. تو راهروي غمگرفتهي ساختمان شهرداري، دوتايي انقدر خنديديم تا گريه کرديم. گفتيم خوب شد خودمان هم فهميديم ما ناسازگاري داريم. آن شب کتابهاي هوگو را نخواندم، گذاشتم براي کِلي. کِلي هم نخواند. فردا ي آن روز، بعد از ظهر خواندم. ساعت دو از مدرسه برگشتم خانه. در يک مدرسهي خصوصي دخترانه، تاريخ درس ميدهم. چاي دم کردم و نشستم تا قبل از اين که پسرهاي گابريل از مدرسه برميگردند خستگي در کنم و با چاي کيف کنم. يکي از کتاب هاي هوگو بالاي يخچال بود برداشتم و خواندم. داستان درباره ي داتي است البته. داتي تغييرهاي جزيي کرده اما آن انگاره هاي اصلي در پيوند با واقعيت، بازسازي و پرداخت شده است. چراغ هم هست و لباس خواب ساتن صورتي. و عادت هاي داتي که من فراموشم شده بود: وقتي آدم داشت حرف ميزد، دهانش باز ميماند رو به دهان آدم. گوش ميکرد و پشت هم سرش را تکان تکان مي داد. بعد آخرين کلمهي جمله را از دهان آدم ميکشيد بيرون و تکرار ميکرد. واي آدم چندشش ميشد. عجله داشت ميخواست موافقت خودش را با آدم زودتر اعلام کند. هوگو چه طور اين را به ياد آورده؟ اصلا هوگو کي با داتي حرف زده بود؟ البته مسئله اين نيست. موضوع اين است که داستان هوگو عالي است. ميتوانم بگويم بايد بگويم چقدر صميمي و صادق است . بايد اقرار کنم داستان هوگو مرا تکان داد. هيچ نيرنگ و دروغي هم در کار نيست اگر هم هست دروغ هاي راست راست است. جادو است. اين جا داتي از زندگي، از واقعيت کنده شده، معلق درون حبابي شفاف ميدرخشد. حبابي که هوگو همهي عمرش سعي ميکرد بياموزد چطور آن را بسازد. مثل جادو است افسون ميکند. کاري نيست که آدم حتما در آن موفق شود، يک کيفيت است، مثل دوست داشتني بيدريغ. بخششي ظريف که به چشم نمي آيد اما هست. از آن چه انجام شده، قدرداني ميکنم. به انگيزه و کوششي که به کار رفته احترام ميگذارم. خسته نباشي هوگو. گفتم براي هوگو نامه بنويسم. همانطور که شام ميپختم به نامه فکر ميکردم. وقتي شام ميخوردم حتي وقتي که با گابريل و با بچه ها حرف مي زدم، فکر مي کردم چي بنويسم. بايد براي هوگو بنويسم چه شگفت است که دريافتهام ما سهيمايم. ما هنوز در خاطراتمان با همايم. و همهي آن چه براي من، تکه تکه، پاره پاره در صندوق خاطرات لقلق ميخورد، براي او گنجينهاي قديمي است و حالا به بار نشسته است. همچنين ميخواهم معذرت خواهي کنم از اين که باورش نداشتم که او نويسنده باشد. نه عذرخواهي سرسري. عذرخواهي نه. تشکر. سپاس و تاييد نهفته در سخني دلپذير که من به هوگو مديونم. سر شام، همانطور که به همسرم نگاه ميکردم از ذهنم گذشت که گابريل و هوگو خيلي با هم فرق ندارند. هر دو به دل خودشان راه ميروند. همانطور که ميخواهند با معيارهاي خودشان تصميم مي گيرند. به هر چه بخواهند اهميت ميدهند و هرچه هم دل خودشان نخواهد، نديد ميگيرند. در شرايطي که بسته به ميل ديگري هم هست، با علم بر محدوديتهاشان، نفوذ و برتري دارند. هر دو زير بار کنترل و نفوذ ديگري نميروند و يا فکر ميکنند که نميروند. من که نميتوانم آن ها را مقصٌر بدانم. لابد آن ها اين طور ميتوانند سر کنند. بعد از اين که پسرها خوابيدند، گابريل و کِلي هم نشستند پاي تلويزيون، يک خودکار پيدا کردم و کاغذ گذاشتم جلوم تا نامهام را بنويسم. دستم شتاب داشت. با جمله هاي کوتاه کوتاه شروع کردم. جمله ها نوشته نميشد، حک ميشد: «هوگو اين کافي نيست. تو فکر مي کني هست. اما نيست. اشتباه مي کني هوگو...» مشکل و بحث هم سر اين نيست که اصلا نامه را بفرستم يا نه. موضوع اين است که من با حسي آميخته از حسرت و خوار شمردن، آن ها را مقصٌر ميدانم. گابريل قبل از اين که بخوابد آمد تو آشپزخانه و مرا ديد که پشت کپهي کاغذهاي چرکنويس نشستهام . شايد دلش ميخواست با من حرف بزند. ولي نزد. گابريل هميشه اين حالتهاي شوربختي و پريشاني مرا ميشناسد، درک مي کند و احترام ميگذارد. حتي فهميد وانمود ميکنم که غمگين هستم. اما آشفته و غرقه در کاغذهاي دورم گرفتار مانده ام. گابريل تنهايم گذاشت تا بگذارنم.
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ - مصطفی مردانی mostafa mardani
سلام.
این هفته قرار است داستان ماهی و جفتش اثر ابراهیم گلستان را نقد کنیم. حتماْ آن را بخوانید.
http://www.sokhan.com/80years.asp?id=23007
جلسه تحلیل داستان کوتاهی هم هر سه شنبه ساعت ۳ تا ۵ واقع در حوزه هنری به آدرس : خیابان بخارست(احمد قصیر) - کوچه دوازدهم - پلاک ۲۸ - حوزه هنری توسط امیر حسین پاینده برگزار می گردد. حضور برای عموم رایگان است. این جلسات هر هفته است. سعی کنید در این جلسات سوال نپرسید یادداشت برداری کنید و خوب گوش بدهید که بسیار عالی است
این داستان هم توسط مجید اسطیری نوشته شده و قرار است هفته بعد در کارگاه نقد گردد. داستان هایی که اینگونه از طربق وبلاگ داستان نو به بقیه گفته خواهد شد. www.dastane-no.persianblog.ir
به نام تو داستانی از مجید اسطیری
وقتي بچه هه از روي الاغش پياده شد الاغش كج شد و ديگه راست نشد . بي بي گريه نكرد چون مي دونست وظيفه ش چيز ديگه ايه . دستش رو براي امتحان كردن اتوبوس ديگه اي بلند كرد . لبخنداي بي دريغ جواد به اشاراتي كه از سمت شادي مي اومد بي توجه بود . در نتيجه ما در اين امتحان ساده رد شديم و به جايي رسيديم كه بد نبود . يه مسئله ي ديگه هم بود و اون اين كه جاده هايي كه داشتن از زير ما طولاني مي شدن واقعا ديدن داشتن . ولي موندن نداشتن . وقتي جواد مي روند و من بايد به دل گرمي لبخنداي بي دريغ جواد مي خوابيدم پشت بايد مي ديدي كه اتوبوسمون چطور جاده مي زاد . آه بي بي . آه . نديدي كوه هايي رو كه به آسمون نيگا مي كنن . بعضياشون دو تا لب دارن . بعضياشون دختر بچه هاي كوري هستن كه دماغاي كوچيكي دارن و آدم دلش به حالشون مي سوزه .
يه گل هميشه بهار . يه گل بزرگ با چاهارتا گلبرگ . يه دور ، دو دور ، سه دور . سه دور دورش چرخيدم ولي پيدات نكردم . جواد گفته بود تو يه درختي و من هم باورم شده بود . نه به خاطر اين كه تو يه درخت بودي . نه حتي به خاطر اين كه جواد هميشه درست مي گفت . چون تو همه جا بودي . تو همه چي بودي . مگه يه پيرزن ارمني توي امام زاده ي دامغان چي مي تونه بفروشه ؟ آب جوش كه هميشه روي يه اجاق بزرگ آماده ست . مي تونه مثلا سلام برسونه . آدما كه از سلام نمي تونن پر بشن . سلاماي داغ . سلاماي حلال . همه جورش هست . حتي يه بار يه شادي از نيمه شب پريد و زنگ زد به دوست پسرش و گفت " تو تا به حال توي عمرت گرسنگي كشيدي ؟ " اون گفت " چي ؟ " گفت : " ميگم تا به حال توي عمرت گرسنگي كشيدي ؟ " اون گفت : " بگو ريدم تو روحت راحتمون كن ديگه " گرگ گفته بود " سلام منو به رضا كفتر باز برسون " بقيه ي راننده ها خنديده بودن و جاده به خودش پيچ و تاب داده بود . يه نفر از دور براي گرگ دونه پاشيده بود . يه نفر سرعت گرفته بود تا از روي دست كسي سبقت نكره باشه . مسافري كه گرگ بايد اونو مي كشيد گفته بود : " ميدون خراسون ؟ " و سه راه افسريه كمي سبزتر شده بود .
عجب سرنوشت پهني داشتم . به اندازه ي دو روز كاري از دست رفته بودم كه برگشتم و ديدم ريده م به روحم . بي بي پاك كن رو برداشت و با كبريت بدتركيب منو به درد آورد . اما زخمام خوب نشد . زخماي پولدار خوب نشد . دستشو بلند كرد و باز از مهلتي حرف زد كه ازش مي ترسم . ما از اين امتحان رد شديم . به مهلت تكيه دادم و گفتم " برمي گرديم و مي بريمت " مهلت گفت " غيژژژژ"
درختي كه از جاش پا شد هميشه توي مغز جواد بود . اون بي بي بود . يعني من بهش مي گفتم بي بي . جواد مي گفت " دست بردار ديگه . چقدر مي خواي به سمت سايه ي خودت حركت كني ؟ " گفتم " بالاخره رفتنه ديگه . چرا آدم بايد بترسه ؟ مگه همه ي راها پشت سر گمراها بوجود نيومدن ؟ " و لبخنداي بي دريغ جواد اخم كردن . بي بي از جاش پا شد و به سمت اولين اتوبوس حركت كرد . ما دومين اتوبوس بوديم . اوني كه داشت با پاي خودش مي رفت زندان ظهر يه سه شنبه با دوست كسي كه پشت سرش نشسته بود تصادف كرده بود . اوني كه پشت سرش بود شاعري بود كه يه بار براي درختي كه شبيه دختر بچه ي سه صندلي عقب بود دعوا كرده بود . اوني كه از دور داشت دعواشونو نگاه مي كرد الآن كف اتوبوس دراز كشيده بود و داشت خواب فيلمي رو مي ديد كه كارگردان صندلي شماره ي سيزده هيچ وقت نساخته بود . صندلي سيزده داشت به جواد فكر مي كرد . جواد داشت براي لبخنداي بي دريغ جواد نگران مي شد . لبخنداي بي دريغ جواد همون چيزي بود كه سرنوشت همه ي زندانياي تصادفي رو عوض مي كرد .
زمون از جاده هاي دوطرفه گذشته . حالا همه بي خيال رد ميشن . كسي نمي بينه كوها چقدر اخمو شده ن . بچه ها دستشونو از پنجره بيرون نمي برن و نيم رخاي رو به آسمونو روبه راه نمي كنن . ما تو رو سوار نكرديم و ديگه دير شد . اون كسي كه نوار مي فروخت هنوز نوار مي فروخت و سعي مي كرد به روي خودش نياره كه تو ايستاده ي . لبخنداي بي دريغ جواد گفتن " معطل چي هستي بابا ملتو علاف كرده ي ؟ بيا بريم ديگه . ديره . " درختي كه اونجا نبود بدجوري توي ذوقم مي زد . آخه اون درختي بود كه در نيستي لبخنداي بي دريغ جواد چه ربطي دارن ؟ گل بزرگ سبزي كه چاهارتا گلبرگ داشت گفت " نري ها !" گفتم " نميرم بابا خيالت راحت " تو داشتي نزديك مي شدي . اما تو ناراحتم كردي . نيم رخ هاي اطراف جاده رو ناراحت كردي .بعد از اون گرگا توي مسير نصف شب به ما چشمك مي زدن . اما جواد راشو مي رفت . آدم خب خوابش مي گيره بابا ! اما جواد راشو مي رفت . اتوبوس مي تونه تسمه پاره كنه . اما جواد راشو مي رفت ، راشو مي رفت . ميشه از روبرو يه كشتي بي لنگر بياد . ميشه برقا بره . ميشه كسي نگران باشه . ميشه مسافرا سردرد بگيرن . ميشه ميشه ميشه . آره ميشه . اما جواد راشو مي رفت . جوهر راه . راه بودن . از دامغان به اون طرف جاده هايي از ما متولد مي شدن كه به دست كوه ها افتتاح مي شدن . از كوهي كه نيم رخي به شكل پيشاني تيرخورده اي داشت شنيدم كه نبايد از اين غبارا به راحتي گذشت . همون شب پدري كه براي بچه ش الاغ شد خوابش برد و هرچي بچه هه گفت " هي . برو . هي . " و دادش به خونه ي واحد بالايي رسيد اون ديگه بيدار نشد . شادي از اين قضيه خيلي تعجب كرد . شادي غصه هم خورد . شادي خيلي خوشگل مي گفت " ريدم تو روحت " يه جوري كه دوست پسرش هميشه آرزو مي كرد هيچ كارگرداني " ريدم تو روحت " هاي شادي رو نشنوه . دعا مي كرد كه هيچ كارگرداني اونا رو وقتي كه با هم سوار موتور ميشن و شادي انگشت وسط دست چپشو از بين دكمه هاي پيرهن پسره رد مي كنه و فرو مي بره توي نافش نبينه . هه ! دريغا كارگردان صندلي سيزده .
صبح روزي كه تو صبر كرده بودي تا ما برسيم ابراي اساطيري گوشه هاي افق تهران رو تصرف كرده بودن و آدم چاره اي جز خوب بودن نداشت . راننده ي معتاد اتوبوس كناري به دختر دانشجوي صندلي عقب فكر نكرده بود . مادر هيچ موتورسواري كه از كنار ما مي گذشت چندان نگران بچه ش نبود . همه ي پدرا تصميم داشتن شب براي بچه هاشون الاغ بشن و خلاصه فوتباليستي كه به خودشون گل زده بود توي دلش به راننده ي معتاد اتوبوس كناري احترام زيادي گذاشته بود . خلاصه شك نكردم كه سه راه افسريه توي زندگي همه هست . از اين مي شد نتيجه گرفت كه اگه دنبال درختي بگردم كه جواد معنيشو نفهمه مي تونم پيدات كنم . ديدم اي بابا مثل اين كه داريم اين داستانو از پايين به بالا مي نويسيما . بايد زودتر همه ي دروغارو بگيم . من از ته اتوبوس داشتم متوجه مي شدم كه راه ها فقط در مسير روبه راه ها بوجود ميان .
تيكه تيكه هاي فكرام پر مي زد و مي رسيد به جواد و جواد هم به نشونه ي " هوم . اي بابا . تو پس كي مي خواي آدم بشي " به نشونه ي لبخنداي بي دريغ جواد لبخند مي زد كه نشون مي داد اون مي تونه همه چيز رو درست كنه . چند بار سعي كرده بودم مچشو بگيرم كه خواب باشه ؟ بذار ببينم ؟ اوووووم . نه من اصلا سعي نكرده بودم مچ جواد رو بگيرم كه فرمونو فراموش كرده باشه .
شادي براي باباش يه نامه ي فحش آميز نوشت . البته زيرش تذكر داد كه نمي تونه درست فكر كنه و نمي تونه از عصبانيت در پوست خودش بگنجه . تلفن رو برداشت تا زنگ بزنه و از بچه هاي باشگاه لاغرها خداحافظ همه شون هست بابا . پس تلفن رو سر جاش گذاشت و رفت تا گل چهاربرگ چارفصل . بي بي پيرزني نبود كه بشه چادرشو گسترش داد . به خاطر همين رسالتش به حدود سه راه افسريه و اتوبوسا ختم مي شد . اين رسالت جاده ها بود كه ختم نمي شد . شادي اون شبي كه اينو فهميد روي دفترچه ي حساب بانكيش اين شعرو نوشت : " ديگه نري سراغ اتوبوساي سه راه افسريه ها . ديگه كسي سوارت نمي كنه . اين جاده ديگه تو رو به مشهد نمي رسونه ، يعني نمي خواد برسونه . از من گفتن بود . از جواد رفتن بود . از تو چادري بود كه به شدت تكان دهنده بود . لبخنداي بي دريغ جواد از دامن زدن به هرچيزي بدشون مي اومد و اين چيزي رو ثابت نمي كنه . ميخ كه نيست بتونه تو رو توي گل چهارپر بچسبونه . بالاخره براي همه بايد يه موقعي يه اعلاميه ي ترحيم دربياد ديگه . مگه نه ؟
خانوم بارسقيان گفت " چرا بي بي رو نياورديد ؟ " گفتم " ... " گفتم " ... " گفتم " ... "
مثل جامي كه هنوز جايي براي آب كه نه ، شراب كه نه ، آفتاب داشته باشه ، ما براي تو جا داشتيم . همه ي اون گدا قبليا هم كه از كنارت بي تفاوت شدن براي يه نفر جا داشتن . مي شد كارگردان بد بخت رو از كف خيالاتش بلند كني تا جا براي يه بي بي باز بشه . نمي شد ؟ اگه من پشت فرمون بودم جواد طور ديگه اي برات روايت مي كرد . اون لحظات فقط مي تونستم مچ فرمونو بگيرم و باهاش برقصم .
گرگ گفته بود " سلام منو به رضا كفتر باز برسون " لبخنداي بي دريغ جواد به اندازه ي وحشي شدن داشتن وحشي مي شدن . گفت " حيف كه آقا خودش كرم داره وگرنه مي دونستم چي جوابتو بدم " . گرگ خنديده بود . بقيه ي مسافركشاي سه راه افسريه نخنديده بودن .
برگشتن به تهران مثل فحشه . مگه وقتي كه بي بي اونجا باشه . گازشو بگير . بگو جواد بخوابه . بايد هرچه زودتر برسي تهران . اما تو اونجا نيستي و اين چنان خنده داره كه انگار بگي " پولدار خوب " . سه راه افسريه ديگه ربطي به چارفصل نداره . شادي جلوي تركيب " پولدار خوب " علامت تعجب گذاشت و براي خودش راهي شد
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦ - مصطفی مردانی mostafa mardani۳۰ + ؟
سلام.
هفته بعد قرار است داستان چهره غمگین من اثر هاینریش بل را نقد کنیم. هر کس نسخه اسکن شده داستان را میخواهد فقط آی دی بدهد.
منتظرم.
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦ - مصطفی مردانی mostafa mardani